تبليغاتX
.::پله پله تا ملاقات خدا::.
!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط حباب در یکشنبه 23 تیر1387 و 17:30 | لینک ثابت |

ــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــ

ز هجر کربلات آقا.......دیگه دارم دق میکنم...
اگه بذاری من بیام... دلمو عـاشــق میکنم...
.
.
آخــه امیـــرم..... نبینم کربلاتو من مــــی میــــرم...


پ.ن:
شنیدم:"میدونید چرا بیشتر روضه ی حضرت ابولفضل (ع) رو میخونن..؟
...آخه آقا امام زمان (عج) به روضه ابولفضل العبـاس (ع) خیلی علاقه دارن..."
.
.
براستی کربلا در کربلا میماند... اگر زیــنب (س) نبــود...


التمـــــاس دعـــــــا...


نوشته شده توسط نی در یکشنبه 23 دی1386 و 19:53 | لینک ثابت



امیدم فقط اینه اونی که بر دل امیره...
یه روزی بیاد سرم رو روی زانوش بگیره... (یعنی میشه؟!)
.
.
.
یه گوشه چشم آقا تموم زندگی مونه...
گریه ی برا حسین نماز بندگی مونه.........................
.
.
.
گفته بودم که تمنای وصال تو مرا خواهد کشت...
نه... نه تمنای وصال تو مرا خواهد کشت...
که تماشای جمال تو مرا خواهد کشت...
که تماشای جمال تو مرا خواهد کشت...
که تماشای جمال تو مرا خواهد کشت....................
.
.
التماس دعـــــــــــــــــا...


پ.ن:
راست میگن! حــــلال کنید...


نوشته شده توسط نی در جمعه 21 دی1386 و 23:35 | لینک ثابت |

به نام خدای او


....
به رسم همیشه و هنوز،
هنگام نوشتن از تو برگهای دفترم از اشکانم خیس میشود...
میدانم آنطور که باید نمیتوانم با زبان ناتوان قلم تو را توصیف کنم...
تو را ای بی پایان ترین سرآغاز...
تو را ای آرام دلها...
تو را ای "بخشنده ی بزرگ"...
تو را ای عشق...
تو را ای والاترین معشوق...
تو را ای اقیانوس شوق...
تو را ای "داور بر حق"...
تو را ای مهربان ترین مهربانان...
تو را ای "خداوند ایثار و انصاف"...
تو را ای نــــــور ...
تو را ای خداوند وجود و عدم...
تو را ای خدای حسین...

"نتوان وصف تو گفتن... که تو در فهم نگنجی, نتوان شبه تو گفتن... که تو در وهم نیایی"


میخواهم دریا شوم...
میخواهم خود را در قطره قطره وجودت غرق کنم...
میخواهم همچو خوبان پر بگشایم... تا بی کران وجود... تا آنجا که دیگر "پایان" رنگ ببازد...
میخواهم دوباره بخوانمت... با تمام وجود...
آری... باز هم دلم میخواهد...
.... پاسخم ده....


پ.ن:
1. شنیدم:" وقتی پیامبر به معراج میرفت، پاشون به کاسه آبی میخوره و میافته... وقتی ایشون از معراج برمیگشتن، همچنان داشته از اون کاسه، آب میرفته...! انیشتین هم گفته همین روایت نظریه نسبیت من رو ثابت میکنه..."

2. من گرفتار سنگینی سکوتی هستم،
که گویا قبل از هر فریادی لازم است...
من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت،
در تهاجم با زمان،
آتش زدم... کشتم...
من بهار عشق را دیدم،
ولی باور نکردم...
یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم...
من ز مقصد ها،
پی مقصودهای پوچ افتادم...
تا تمام خوبها رفتند و
خوبی ماند در یادم...
من به عشق منتظر بودن،
همه صبر و قرارم رفت...
بهارم رفت...
عشقم مرد...
یارم رفت...

3. التماس دعـــــــــــــا...


نوشته شده توسط نی در جمعه 21 دی1386 و 20:10 | لینک ثابت |



میروم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش...


به خدا میبرم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش...


میبرم که در آن نقطه کور

شستشویش دهم از رنگ گناه...


شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه...


میبرم تا ز تو دورش سازم

زتو ای جلوه امید محال...


میبرم زنده بگورش سازم

تا از ین پس نکند یاد وصال............




پ.ن:

1. [میترسم بگم و شمام نتونید حرف دلمو تو دلتون نگه دارید...
یا همه منو خیلی پست میدونن یا دل بقیه کوچیکه...
خـــدا... دیگه واسه هیچ کی درد دل نمیکنم... میبرم زنده به گورش سازم...]



2. 51 دقیقه از اولین روز ماه محرم گذشته...

نمیدونم چرا هرچی بزرگتر میشم، تحملم واسه رسیدن محرم کمتر میشه...

التماس دعا...

 
نوشته شده توسط نی در پنجشنبه 20 دی1386 و 0:51 | لینک ثابت