د ل ؟!

از خیلی چیزا نمیتونم دل بکنم...

یکیش اینجاست...خ ی ل ی دوسش دارم...

هزار تاشم تو دلمه... که باید بکنمشون .. ولی نمیتونم...

چو گفتمش که دلم را نگاهدار چه گفت؟

بسم ربّ

اینو یادته؟!

"هر انــــکه جانـــب اهل خــــــدا نــــگه دارد-----------خداش در همـــه حال از بلا نگه دارد
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست----------کــه آشنا ســـخن آشــــنا نــــــگه دارد
دلا معاش چنـــان کن که گــــر بلــــغزد پای-----------فرشته ات بدو دست دعا نــــگه دارد
گرت هواست که معشــــوق نگـسلد پیمــــان-------نـــــگاهدار سر رشــته تا نـــگه دارد
صــــبا بر آن ســر ذلف ار دل مـــرا بینـــی------------زروی لطف بگویش که جا نگه دارد
چو گفتمش که دلـــم را نگاهدار چـه گــفت؟---------ز دست بنده چه خیزد، خدا نگه دارد
سر و زر و دل و جانم فـــــدای آن یـــاری-------------که حــق صحبت مهر و وفا نگه دارد
غبــــار راه گذارت کجــــاست تــا حــــافظ-----------به یــــادگــار نسیــــم صــبا نگه دارد..."

فال دل شکسته... همیشه خوب از آب در میاد...

بازم فال بگیر....

منتظرم...

پ.ن:

  • کاش یکی حرف منو تو این دنیای متروکم... می فهمید...

داغونم...

  • منتظری خسته شم؟! نه!؟

 

  • آخ...

loves me?!or not

 

 

You Loves Me...You Loves Me Not

 

 

 پ.ن:

این جنازه ی لا جون....

فقط به امید خوندنش توسط "تو" به روز میشه ....!

پس......................

..

بسم ربّ

۱.دلم خیلی تنگ شده... خیلیییییی زیاد....

انقدر که کار از گریه های شبانه هم گذشته....

۲.دلم برای همه چیز تنگ شده... همه ی همه ی همه....حتی همان دل خوری ها...

۳.این روز ها زیادی ناراحتم.... مثل بچه ها بهانه میگیرم...!حتی.....

بگذریم...

پ.ن:

۱.میدانم...

"تو" حالا حالا ها پایت را از روی دلم بر نمیداری....!

۲.یه نشونی میخوام ازت... که آروم شم... همین...

۳. دیگهههههههههههه داررررررررم دیییییییییییوووووووووووووونننههههههههههه میششممممم..

 

یادم تو را..

بسم ربّ

 

 

پ.ن:

یادم تو را فراموش.....

 

ت و ل د ت م ب ا ر ک

 بسم ربّ

یه دنیا علاقه...یه عالمه محبت...یه بغل گل یاس... یه سبد ستاره... پیشکش تو...

بخاطر زیبا ترین روز دنیا... که روز تولدته....

 

 

 

تولدت مبارک...

 

 

 

 

 

یک سال بزرگتر شدنت مبارک ....

ورودت به یه دهه ی جدید و یه دوران جدیدتر از زندگیت تبریک....‌

امیدوارم سال های خییلی خوبی در انتظارت باشه...(۱)

سال هایی که جز شادی و رضایت چیز دیگه ای رو به خودشون نبینن...

همیشه آرزوم خوشحالی و خوشبختیته....(۲)

 

 

 

 

 

پ.ن:

۱.و به هر چیزی که باعث پیشرفتت میشه برسی...

اینبار بدون مزاحم و دغدغه ی آزار دهنده ی مثل من و امثالم...

۲.با یه عالمه آرزو های خوبه دیگه که اگه الان بگم...میزنم زیر گریه....

۳. اینو یادته...؟ پارسالم پیش هم نبودیم....

۴.امسال هم حافظ باز کردم.. مثل سال های پیش همین موقع... بازم  درد دلمو گفت.....

۵.کاش اینجا رو بخونی....

۶.دیگه نمیدونم چی بگم...

۷.بعد از تبریک دیشبم که بی جواب موند...چنان بغض خفه کننده ای گلومو فشار میداد که دلم

میخواست فریاد بزم و دوباره شکایت کردنو شروع کنم.... اما نتونستم...

نمیدونم عاقبت این بغض های تلنبار شده ی قلبم... چی میشه...

 


 

سال نو...

بسم ربّ 

الان چند سالیه که لحظه ی سال تحویل و ایام نوروز و اصلا اومدن بهار و سال نو

واسه من  عید تعریف نمیشه.... همه ی اینها فقط عوض شدن رقم یکان یه عدد چهار رقمیه...

نه بیشتر...که اونم تو زندگیم اهمیت زیادی نداره و باعث اتفاق فوق العاده و چشم گیری نمیشه..

اما به هر حال... تو این ایام همه یه جوری عوض میشن... خیلیا فکرای نو میکنن...

تصمیمات جدید میگیرین...شایدم تصمیمات و فکرای نو دیگرانو عملی میکنن...

یا اصلا هیچ کدوم از اینا....

ولی هر چی که هست یه اتفاق متفاوت واسه همه ست....که من از زمره ی این همه خارجم...

واسم فرقی نداره... سال عوش میشه یا نه.....

شاید بازم فرقش همون عدد و رقمه ست که یه عدد دو رقمی رو(که سنم باشه)بیشتر میکنه..

از همه ی این حرفا که گذشتیم و بگذریم....بالاخره کم کمش...

این همه اتفاق نو یه تبریک خوب رو  می طلبه....

 

سال  نو مبارک

با کلی آرزو های خوب و شیرین واسه همه....

 

پ.ن:


مرور خاطراتمون تو این روزا تنها سرگرمیمه..

خاطراتی که زیاد میان تو ذهنم..گاهی باهاشون لبخند میزنم..

گاهی اشک میریزم...گاهی از خودم متنفر میشم...و همیشه به خوبیات پی میبرم...

سال نو ی "تو" هم مبارک.... با یه عالمه آرزو های خاص و مخصوص واست....از ته قلبم...

 

 

من...."تو"....

بسم ربّ

از اینکه دوباره یه جاییو... یه گوشیو.... پیدا کردم که بتونم حرفای دلمو توش بنویسمو بهش بگم...

خوشحالم....خیلی خوشحال... از ته دل....

اینجا قرار بود جای حرفای دل دوتاییمون باشه.... و شد.... اما فقط واسه چند ماه......

قرار بود دو تایی با هم از پله ها بالا بریم تا به ملاقات خدا برسیم....

اما من پله ها رو اشتباهی پایین رفتم و "تو" .... شاید منصرف شدی....

حالا  دوباره اومدم تا.....

 تا فقط حرفای دلمو که  رو قفسه ی سینم سنگینی میکنه بنویسم.....

پ.ن:

۱.از همون اولم خیلی اینجا رو دوس داشتم....خیلی زیاد.... چون هم مال من بود...هم مال "تو"...

۲.مینوسم از برای خودم و "تو"یی که شاید اینجا را بخوانی....

۳. و وقتی با سنگ انداختن های پیاپیت خاطره ی ماه از ذهنم بیرون نرفت و دوباره دلم زلال شد از

یادت..."تو" میشوی همان قرص درخشان ماه در "عمق" آب ....

یا حسین غریب مادر...

ــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــ

ز هجر کربلات آقا.......دیگه دارم دق میکنم...
اگه بذاری من بیام... دلمو عـاشــق میکنم...
.
.
آخــه امیـــرم..... نبینم کربلاتو من مــــی میــــرم...


پ.ن:
شنیدم:"میدونید چرا بیشتر روضه ی حضرت ابولفضل (ع) رو میخونن..؟
...آخه آقا امام زمان (عج) به روضه ابولفضل العبـاس (ع) خیلی علاقه دارن..."
.
.
براستی کربلا در کربلا میماند... اگر زیــنب (س) نبــود...


التمـــــاس دعـــــــا...


دلم گرفت...



امیدم فقط اینه اونی که بر دل امیره...
یه روزی بیاد سرم رو روی زانوش بگیره... (یعنی میشه؟!)
.
.
.
یه گوشه چشم آقا تموم زندگی مونه...
گریه ی برا حسین نماز بندگی مونه.........................
.
.
.
گفته بودم که تمنای وصال تو مرا خواهد کشت...
نه... نه تمنای وصال تو مرا خواهد کشت...
که تماشای جمال تو مرا خواهد کشت...
که تماشای جمال تو مرا خواهد کشت...
که تماشای جمال تو مرا خواهد کشت....................
.
.
التماس دعـــــــــــــــــا...


پ.ن:
راست میگن! حــــلال کنید...


[Untitled]

به نام خدای او


....
به رسم همیشه و هنوز،
هنگام نوشتن از تو برگهای دفترم از اشکانم خیس میشود...
میدانم آنطور که باید نمیتوانم با زبان ناتوان قلم تو را توصیف کنم...
تو را ای بی پایان ترین سرآغاز...
تو را ای آرام دلها...
تو را ای "بخشنده ی بزرگ"...
تو را ای عشق...
تو را ای والاترین معشوق...
تو را ای اقیانوس شوق...
تو را ای "داور بر حق"...
تو را ای مهربان ترین مهربانان...
تو را ای "خداوند ایثار و انصاف"...
تو را ای نــــــور ...
تو را ای خداوند وجود و عدم...
تو را ای خدای حسین...

"نتوان وصف تو گفتن... که تو در فهم نگنجی, نتوان شبه تو گفتن... که تو در وهم نیایی"


میخواهم دریا شوم...
میخواهم خود را در قطره قطره وجودت غرق کنم...
میخواهم همچو خوبان پر بگشایم... تا بی کران وجود... تا آنجا که دیگر "پایان" رنگ ببازد...
میخواهم دوباره بخوانمت... با تمام وجود...
آری... باز هم دلم میخواهد...
.... پاسخم ده....


پ.ن:
1. شنیدم:" وقتی پیامبر به معراج میرفت، پاشون به کاسه آبی میخوره و میافته... وقتی ایشون از معراج برمیگشتن، همچنان داشته از اون کاسه، آب میرفته...! انیشتین هم گفته همین روایت نظریه نسبیت من رو ثابت میکنه..."

2. من گرفتار سنگینی سکوتی هستم،
که گویا قبل از هر فریادی لازم است...
من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت،
در تهاجم با زمان،
آتش زدم... کشتم...
من بهار عشق را دیدم،
ولی باور نکردم...
یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم...
من ز مقصد ها،
پی مقصودهای پوچ افتادم...
تا تمام خوبها رفتند و
خوبی ماند در یادم...
من به عشق منتظر بودن،
همه صبر و قرارم رفت...
بهارم رفت...
عشقم مرد...
یارم رفت...

3. التماس دعـــــــــــــا...


از دست آدما خسته ام... خسته...



میروم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش...


به خدا میبرم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش...


میبرم که در آن نقطه کور

شستشویش دهم از رنگ گناه...


شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه...


میبرم تا ز تو دورش سازم

زتو ای جلوه امید محال...


میبرم زنده بگورش سازم

تا از ین پس نکند یاد وصال............




پ.ن:

1. [میترسم بگم و شمام نتونید حرف دلمو تو دلتون نگه دارید...
یا همه منو خیلی پست میدونن یا دل بقیه کوچیکه...
خـــدا... دیگه واسه هیچ کی درد دل نمیکنم... میبرم زنده به گورش سازم...]



2. 51 دقیقه از اولین روز ماه محرم گذشته...

نمیدونم چرا هرچی بزرگتر میشم، تحملم واسه رسیدن محرم کمتر میشه...

التماس دعا...

 

بیا بیا که ...



(برای دیدن تصویر در ابعاد بزرگتر اینجا کلیک کنید.)

پ.ن:

دیروز یه فیلمی میداد... بد نبود... (فیلمای ایرانی هیچ کدومشون از سطح بد نبود بالاتر نمیرن!)
یه پرفسوری تو فیلم بود.. جراح!
در جواب شاگرد نا امید از زندگی ش یه حرف جالبی زد که من تا حالا از این زاویه نگاهش نکرده بودم!
گفت "تاریکترین ساعت شب قبل از طلوع آفتاب ه...!" (یه نکته علمی که احتمالا همه تون میدونید!)
میگن ظهورش وقتی که تمام جهان رو بدی فرابگیره... یعنی طلوع بعد از تاریکترین لحظات...

زمان کمی تا محرم باقی مونده... التماس دعا داریم...

تا حالا...

تا حالا شده دوستت یه گوله برفی بده بهت و تو بدون اینکه حتی چند متر جلوتر پرتابش کنی بندازیش زمین؟
تا حالا شده یه توپی بیاد جلوی پات و شوتش نکنی؟
تا حالا شده وقتی صدای ویبره یا زنگ اس ام اس رو از موبایل که روی میز بشنوی، اما با بی تفاوتی بازش کنیو  بدون خوندنش ببندیش؟
تا حالا شده کسی زنگ بزنه بهت اما تو بدون اینکه شماره رو نگاه کنی، ریجکتش کنی؟
تا حالا شده یه بچه کوچولوی شیرین، بیاد اسمتو صدا کنه و دستاشو بالا بگیره و دلش بخواد بغلش کنی اما تو بزنیش کنار؟
تا حالا شده به زور ببرنت جشن تولد یه بنده خدا... وقتی رسیدی یادت بره واسه چی اومدی و به طرف حتی یه تبریک خشک و خالیم نگی؟
تا حالا شده همه چند بار صدات کنن تا شاید به خودت بیای و جواب بدی؟
تا حالا شده بهت بگن تابستون سفر مکه در پیش داری! اما دلت نخواد که بری؟!!
تا حالا شده دلت بخواد تو این هوا بری بخوابی رو برفا و اونقدر روت برفه بریزه که دیگه نتونی بلند شی...؟
تا حالا دلت خواسته هیچ وقت به دنیا نیومده بودی؟
تا حالا شده دیگه آی فون دلت نخواد؟!
تا حالا شده دیگه "i am legend" هم دلت نخواد؟!
تا حالا شده دیگه درس دلت نخواد؟!
تا حالا شده دیگه نقاشی دلت نخواد؟!
تا حالا شده دلت بخواد برگرده؟
تا حالا شده دیگه دلت نخواد کسی اسمتو صدا بزنه؟
تا حالا شده دلت بخواد جون بدی؟
تا حالا شده دیگه دلی نداشته باشی که چیزی بخواد یا نخواد؟
تا حالا شده در عین بی دلی دو دل باشی؟
تا حالا شده ندونی چیکار باید بکنی؟
تا حالا شده ندونی چیکار داری میکنی؟
تا حالا شده نتونی بین خودخواهی و خوشیش، یکی رو انتخاب کنی؟
تا حالا شده هرشب که داری میخوابی (و البته اگه تو حال خودت باشی و هوش و حواست سر جاش باشه) دلت بخواد دیگه صبح رو نبینی؟
تا حالا شده دیگه عید نداشته باشی؟!
آنشب که تو در کنار مایی روز ست...وآنروز که با تو میرود نوروز ست...
تا حالا شده سجاده و مهر کربلا و تسبیح مشهد و قرآن مکه ای که به عنوان یادگاری کنار گذاشته بودی رو با چشم گریون نگاه کنی؟
تا حالا شده هر جا میری، با خاطره بمیری و زنده بشی؟
تا حالا شده نذارن تنها باشی؟ بترسن از تنهاییت که یوقت بلایی سر خودت نیاری؟
تا حالا شده ندونی باید بری یا برگردی؟
تا حالا شده تلفنت قطع باشه اما هیچ عجله ای واسه وصل کردنش نداشته باشی؟!
تا حالا شده هیچ کس رو دوست نداشته باشی؟
تا حالا شده ندونی چِته؟
تا حالا شده حماقت کنی...؟
تا حالا شده به فاصله یکی دو سانتی متر از بخاری باشی اما یخ بزنی؟
تا حالا شده از این رو به اون رو بشی؟
تا حالا شده از گذشته ات هیـــــــچ کس خبر نداشته باشه؟
تا حالا شده برای اولیــــــن و آخرین بار دلت بخواد زمان به چند روز قبل برگرده؟
تا حالا تونستی حرف دلتو انقدر نگه داری؟
تا حالا استعفا دادی؟
تا حالا خودتو تنبیه کردی؟
تا حالا شده همه تو سلام اول بهت بگن اخمو؟
تا حالا شده از جمع دوستات (دوستات؟!) کنار بکشی؟
تا حالا بی کس شدی؟!
همه رفتند کسی دور و برم نیست...چنین بی کس شدن در باورم نیست...
تا حالا شده دیگه نفس عمیــــــق دلت نخواد؟
تا حالا شده آرشین ناراحتیت رو ببینه و بیاد با ناراحتی بهت بگه "چـــــی شــــــووووده؟"؟
تا حالا شده بفهمی تنهاییت تقصیر خودته؟
تا حالا شده بفهمی دل همه دور  و  وریا  حتی واسه دلخوریات زیادی کوچیکه... چه برسه به ناراحتیات...؟
تا حالا شده واسه تکیه مادر بزرگت پارچه "یا حسین" بزنی به در و دیوار اما دعا نکنی؟!
تا حالا شده 80 گیگ هارد رو زیر رو رو کنی تا همه خاطره هاتو یه جا جمع کنی...؟
تا حالا شده یادت بیاد شبها بیدار میموندی؟
تا حالا شده دیگه دلیلی واسه بیدار موندن نداشته باشی؟
تا حالا دیوونه شدی؟! مجنون شدی؟! لیلی شدی؟!
در ره منزل لیلی که خطرهاست درآن...شرط اول قدم آنست که مجنون باشی...
تا حالا شده نی نی ببینی ذوق نکنی؟! (نی نی: طفلک، بچه کوچک، نوزاد)
تا حالا شده فکر کنی بزرگ شدی؟ بعدش بفهمی همه بزرگا بچه ان...
تا حالا خودتو با دقت تو آینه نگا کردی؟
تا حالا واسه دل خودت ساز زدی؟
تا حالا با کسی آرامش رو حس کردی؟
تا حالا خورشید رو مستقیم نگاه کردی؟
تا حالا خودتو از بالا نگه کردی؟!
تا حالا خدا رو بواسطه مخلوقش حس کردی؟ نگاهشو...تسبیحشو...وجودشو...حضورشو...شوقشو...حرفشو...روحشو...عشقشو...هدفشو!
تا حالا شده آرامش شب رو بیشتر از جنب و جوش روز دوست داشته باشی؟
تا حالا شده حسودی کنی...؟
تا حالا بیشتر کپنت حرف زدی؟
تا حالا شده ندونی چی دیگه باید بنویسی؟
.
.
.
.

پ.ن:
پیوستی دوستان بهم آسان است...دشوار بریـدن اســت و آخر آن ســت
شیرینی وصل را نمیـــدارم دوست...از غایت تلخی ای که در هجران ست

سکوتم اندکی شکست...


به نام خدای او ...




و من این بار از تپش های این دل بی قرار ،

در دل تاریکی این شبهای پر سکوت ،

یقین کردم که در این کویر بی انتها ،

تنها تو را می شناسم ،

و تو تک سوار لحظه های منی...

و از میان حصارهای سرد انتظار،

یقین کردم که غزل خوان لحظه های بودنت هستم ،

که کوچکترین نشانی از تو ،

دلم را می لرزاند ،

و شیشه نازک بغضم را می شکند...



پ.ن:

سکوتم اندکی شکست ، به گرمی صدای تو...



تمام حرفهای من...

« هو الرئوف »



با اين همه

 

اما

 با اين همه

تقصير من نبود

 که با اين همه...

با اين همه اميد قبولي

در امتحان سادهْ تو رد شدم...

 

اصلاً نه تو ، نه من!

تقصير هيچ کس نيست...

 

 

از خوبي تو بود

 که من

 بد شدم!




« زنده یاد قیصر امین پور »

 




پ.ن:
باز هم دلم میخواهد..............



وقت است که باز آیی...



اللهم عجل لولیک الفرج....
 

آه ...


























[همه چی رو که نباید گفت! گاهی سکوت...]


پ.ن:


1. آرزویم این است...
نطراود اشک در چشم تو هرگز...
مگر از شوق زیاد...

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه یک عمر تو عاشق باشی...

عاشق آن که تو را میخواهد...
و به لبخند تو از خویش رها میگردد...
و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت میخواهد...


2. موقع رفتن... دلتنگی هایم را به باد می سپارم...



دلم تنگ است...






 













 
[خودت بنویس...]



پ.ن:
۱. زرداستکهلبریزحقایقشدهاستتلخاستکهبا درد موافقشدهاستشاعرنشدیوگرنهمیفهمیدی
پاییز بهار یاستکه عاشق شدهاست ...
 
۲. نی حدیث راه پر خون میکند.........قصه های عشق مجنون میکند
 
 

به انتظار بایستیم...

لذت بردم،میذارم اینجا که شمام لذت ببرید...

 

برای دیدن تصویر در ابعاد بزرگتر، اینجا کلیک کنید.

 

 

پ.ن:

باز هم "سر تسلیم من و خشت در میکده ها..."

 

پس کی...؟

«بسم رب المهدی(عج)»

دیروز ابراهیم و عیسی(ع) را بر زمین فرستادی تا اولین  ابلاغ کننده های پیامت باشند...

روزی که ٬ زمین را از زیر کعبه گسترش دادی...و نعمت هایت را بینمان تقسیم کردی....

و مقرر فرمودی تا آخرین پیشوایمان نزد خودت بماند.....

و حالا بیشتر از هزار سال است که در انتظارش ثانیه ها را میشماریم .....

پس کی آخرین نعمتت را بر ما تمام میکنی...؟!

کی انتظار منتظرانش پایان می یابد..؟

هر چند که حضورش را حس میکنیم...اما ظهور چیز دیگری ست...!

اللهم عجل لولیک الفرج

 

[به نیابت از حباب!]

زندگی ادامه دارد...

   

 

دیشب به یکباره برف بارید...

و صبح، انفجار کلاغها از شاخه های سپید...

زمستان در دشت است، تا دور دست نگاه...

فصل دیگری رسیده است...

زیر برف،

مغرور و سخت کوش

زندگی ادامه دارد...

 

پ.ن:

۱- چه خوبه دلامون مث برف باشه... سفیـــــــد...

۲- موسیقی متن فیلم "conquest of paradise" از موسیقی دان بزرگ، ونجلیس.  >> دانلود (بدون کلام)

وقتی تو نیستی...

 

وقتی تو نیستی...

نه هست های ما چونند که بایدند...

نه باید های ما...

 

اللهم عجل لولیک الفرج...

 

>> به یادت (با صدای محمد اصفهانی و دکلمه احمد رضا احمدي) <<

 

وقتی گریبان عدم...

وقتی گریبان عدم
با دست خلقت می درید


وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید


وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید


وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید


من عاشق چشمت شدم ...

 

>> دانلود تیتراژ مدار صفر درجه (High Quality) <<

 

پ.ن:

زیر باران گریه کردم... بلکه باران شوید از جانم گناهم...

 

 


یا ضــامــن آهــو...

درود بر تو

اى هشتمين سپيده


- اگر از سايه ساران درود مى پذيرى-
باران نيز به اِزاى تو پاك نيست.

و بر ما درود
-اگر فاصله خويشتن تـا تو را تنها بتوانيم ديد- 


ای آفتـاب،
ما آن سوی ذرّه مانده ایم!

«علی موسوی گرامرودی»

 

 

پ.ن:

۱. خیلـــــــــــی دوست داشتم مشهد باشم... اما نشد!

ماردبزرگم اونجاست... ساعت ۷ صبح تلفن زده بود... از حرم... صدای ملودی...

آخه خدا چی میشد منم اونجا بودم...

ایشالا سال دیگه...

به همه تون تبریــــــــــــــــــک میگم میلاد اماممون رو...

التماس دعا...

۲. >> پخش زنده از حرم امام رضا <<

۳. بندگی کن تا که سلطانت کنند...

                                     تن رها کن تا همه جانت کنند...

 

هیس... فقط به صداش گوش کن...

بارونو دوست دارم هنوز...

چون تورو یاد میاره...

حس میکنم پیش منی...

وقتی که بارون میباره...

بارونو دوست دارم هنوز...

بدون چتر و سرپناه...

وقتی که حرفای دلم...

 جا میگیرن توی یه "آه"...

 

پ.ن:

دادگر آسمان که داد بشر داد...

                            گر ندهی داد، داد از تو کند داد...

انتظارمان پایان ده...

ای بهارترین طلوع...
ازمشرق نگاه های خسته مان ظهور کن...
بعد از هفت خوان انتظار به جمعه رسیده ایم...
نشستن در میعادگاه و رویت ندیده باز گشتن برایمان عادت شده...

زندگی رسم خوشایندی ست...

زندگی! رسم خوشایندی ست...

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ...

پرشی دارد اندازه عشق...

زندگی چیزی نیست که لب تاقچه عادت از یاد من و تو برود...

 

«سهراب سپهری»

 

 

پ.ن:

زندگی شاید همین باشد...

 

زندگی زیباست...

آری! آری زندگی زیباست...

زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست...

گربیفروزیش،

رقص شعله اش از هر کران پیداست...

ورنه خاموش است و

خاموشی گناه ماست...

 

«سیاوش کسرایی»

 

 

پ.ن:

روح های ما تا زمانی که در تو آرام گیرند، بی قرارند...

 

مقدمه ای برای شروعی دوباره...

مدعی گفت به جز غم چه هنر دارد عشق؟

گفتم ای خواجه عاقل هنری بهتر از این؟!

«حافظ»